جامعه، خون ، درد
میخوام غر بزنم، از اجتماع ، از وضعیت ، از اتفاقات ، از درد ها دوباره و دوباره میخوام جامعه ستیزی کنم چون این جامعه چیزی جز ستیز نداره. دوستی داشتم به من گفت وارد جامعه شو، بین مردم بچرخ ، الان اینو میگم بین مردم بچرخم و درد هاشون رو ببینم و بیشتر غصه بخورم؟
من با شانه های فروافتاده میرم بیرون، سرم پایینه و تو گوشم هندزفری، دستام تو جیب و راه میرم. هر کی نگام کنه احتمالا سیم خاردار دور من تصور میکنه. ولی چرا اینطوریه؟ چرا من دهه ۸۰ ای یا دهه ۷۰ ای، باید اینطوری با سر پایین برم و نخوام تو شلوغی باشم و آدم نبینم؟ چرا باید همه چی رو بریزم تو خودم و نخوام با کسی حرف بزنم؟ چرا به سمتی رفتیم که به جای موجود اجتماعی بودن داریم، فردی پیش میریم؟ غم انگیزه!
ما باید کنار هم شاد باشیم ولی هممون درد داریم، جامعه داغون شده، قیمتا کمر شکن شده. باید دنبال یه چیز بدویی که بتونی بخریش و یهو فردا میبینی عه این هوا اومده روش و با پول الانت نمیتونی بخریش. این درد داره. این عذابه. کی این رو درک میکنه؟ خودمونم درک نمیکنیم، چون داریم خودمون این بلا ها رو سر خودمون میاریم، کشور تعطیله ، نصف کسب و کار مردم از کار افتاده و پول تو جیبی جریان نداره ولی قیمتا میره بالا بدون اینکه پولی وارد جیب بشه این گریه داره.
همین نت کوفتی، مردم رو از کار بیکار کرده. چطوری آدما روشون میشه اینطوری همو بدبخت کنن و تو چشم هم نگاه کنن؟ چطوری میتونن اینطور پا روی گلو مردم بذارن و همچنان تا خرخره فشار بدن؟ چطوری روشون میشه نون مردم رو آجر کنن؟
دلم میخواد فریاد بزنم همه اینا رو، بگم چطوری سرباز با حقوق ۷ تومن باید قسط ۱۴ تومنی بده؟ بگم چرا مردم باید از ساده ترین حقشون محروم باشن و بابتش مجبور باشن هزار راه رو دور بزنن تا یه خاکی بر سرشون بریزن! بگم چطوری میشه تو یه سال مردم رو به ناامیدترین سطح ممکنه برسونن، چطوری میتونن یه آدم رو از فرش به عرش برسونن؟
ما چی هستیم؟ برده؟ حیوون اهلی؟ رعیت؟ نظام عدالت و برابری اینه؟ خدایی من باید اینطوری ذوق کنم و بگم تو بهترین دوره دارم زندگی میکنم؟ بابت این خوشحال باشم که قیمتا رفته بالا، تورم مردمو بیچاره کرده ولی خبر میاد با افتخار وام ازدواج مثل پارسال تغییری نکرده و ۳۰۰ میل مونده، جوون مردم الان باید نونشو بزنه تو خون خودشو بخوره؟
جوون ۲۵ ساله، کار نداره اگرم داره با این شرایط کارش خوابیده، به فکر خودش باشه؟ یا کارش؟ یا پولش؟ یا زندگیش؟ خجالت آور نیست؟ چطوری میتونیم هنوز سرپا باشیم. چرا هنوز زندگیمون رو میکنیم؟
مردم جرات ندارن ازدواج کنن، به پسر ۲۵ ساله میگی برنامه ات چیه میگه، ازدواج نه چون شرایط نیست نمیتونم موقعیتش رو ندارم، راست میگه. پارتی که نداریم خیلیامون، هزااااااار تا مصاحبه کاری بری و بعد بازم دو هوا باشی ، این درده. مردمی که شب ها تو خیابونن، نونشون از کجا میاد؟ خدایی دمشون گرم اگه نون ندارن بخورن و شب تو خیابونن. من جوون باید بشینم و هزار جور فکر و خیال آینده مو بکنم که اگه نشد چه خاکی بریزم.
امید به زندگی هست؟ فکر نکنم. اگه مردم پای کارن پس چرا کسی هوای این مردم رو نداره، با کالابرگ یه میلیونی خدایی؟ که خرج یه ماه ما رو هم نمیده؟ با وام ۳۰۰ تومنی؟ که باهاش یخچال هم نمیتونی بخری؟ با حقوق سربازی ۷ تومن؟ گدایی کنی بیشتر در میاد. با حقوق زیر ۱۵ تومن معلمی؟ با گوجه کیلویی خداتومن! با کوئیک یک میلیارد و ۳۰۰، این پولا از کجا میاد؟ از جیب کی؟ کشور قراره قدرت برتر بشه ولی آخه اینطوری؟ این از قحطی دوران جنگ جهانی که تو ایران پیش اومد هم که بدتره! اون موقع نبود و نداشتیم، الان هست و نداریم. واقعا پیشرفت کردیم؟ می تونیم داشته باشیم ها ولی خودمون سنگ میندازیم، اجاره خونه و مغازه رحمی نداره. ما با خودمون دشمنیم ، چه انتظاری داریم بقیه با ما دشمن نباشن؟ این درد و ناله و فغانه.
اشک هم دیگه جوابگو نیست. اینقدر درد هست که حتی دیگه نمیتونم هجومی بنویسم. ما آدما افسرده شدیم، مریض شدیم، غمگینیم، این درد دیگه اینقدر عفونت کرده که دیگه بیان هم نمیشه، شونه ها سنگین شده و فرو افتاده. قبلا دست مردا پینه میبست، ولی الان چی؟ ذهن آدماس که پینه می بنده.
گفتن تمام این اتفاقات رو در کتاب های تاریخ هم مینویسیم. کاش لطف کنن و وبلاگ منم تو تاریخشان جا بدن به عنوان درد هایی که اینجا چندین و چند بار تو پست هام فریاد زدم و شنیده نشد. خودشون که نمیگن مردم رو بدبخت کردیم ، تو تاریخ، ایران قهرمان خواهد بود مثل رستم و بدون هیچ مشکلی همیشه پیروز میدان. تو کتاب درس تاریخ وقتی از جنگ جهانی و ایران میخونی، نوشتن ایران فقط دچار قحطی شد. همین؟ این بار چی مینویسن؟ مردم تا پای جان پای کار بودند.
من شاید تا اون موقع نباشم که ببینم ولی بهتون قول میدم، چیزی از ما نوشته نخواهد شد. کسی نمیگه مردم به فنا رفتند تا یه قلم تاریخ بنویسن. قبلا میگفتن تاریخ بیان میکنه چه چیزایی روی داده
ولی من الان به شما میگم، ما حذف شدگان تاریخ هستیم. ما حذف شدگان حال هستیم و آینده ما رو هواست. ما قوم مغول نیستیم که ازمون به چپاول یاد کنن، اما از صفویان هم نبودیم که به نیکی یاد کنن ، تو این کشور زاده شدیم ولی احتمالا از کل تاریخ ایران بیشتر به خاک و خون کشیده ایم.
تبارک الله احسن الخالقین، که دیدگانش نسبت به ما تار است و ما نفرین شدگانی هستیم که تقاص ظلم ضحاکان را میدهیم. تاوان خونخواری عنودان را و گریه ما از شر شوق نبوده و نیست و تنها از سر درد است. دردی که می توانست درمان داشته باشد اما ما همواره زهر را داشتیم و داروی ضد زهر را نه.
چقدر دیگه فریاد بزنم؟ چقدر دیگه بغض کنم و اشک فرو بخورم؟ چقدر دیگه از حالت به زانو دراومده بلند شم؟ چقدر دیگه کمر راست کنم؟ چقدر دیگه درد رو نادیده بگیرم؟ چقدر دیگه به خدا توکل کنم؟ ما پوست کلفتان تاریخ هستیم.
لعنت بر زندگی ای که به جای خوشی، هدیه اش برای ما درد بوده و هست. بردگان آفریقا اینقدر زجر نکشیدن که ما که به ظاهر برده نیستیم می کشیم. صرف های دوران فئودال اینقدر بیچاره نبودن. ما بردگان هم نوعان خودمانیم که به نام آزادی دور خودمان می چرخیم و می چرخیم تا بعد سرمان را بالا بگیریم و ببینیم دورمان قفس است. قفسی از زهر، نیش، درد همه چی.
ظاهرم آرومه ولی درونم افسرده اس، آشفته اس، داغونه، عصبانیه، ولی چه میشه کرد. من به مرگ فکر می کنم هر روز، جالبه نه؟ ۲۰ سالمه بهش فکر کنم. ولی هست دیگه. خوشحالم که حداقل تنها راه رهایی ، مرگ هست که کلا بِکَنی و بری. دل من دیگه تعلقی به اینجا نداره، دلم خیلی وقته پرواز کرده ، روحم خیلی وقته پرواز کرده ، فقط جسمم اینجا گیر افتاده ، من خیلی وقته مردم. من یه مرده متحرکم... تمام!
پ.ن: ته تهش بن شدن از این جاست با این حرفایی که زدم ، قابلیتش رو ایجاد کردم ولی خب دیگه به درک، اعصابشو ندارم